روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
هوای بهار ...صدای پرندگان و دوری از آسمان، دل من ! نه دستانم شبیه بال اند و نه چشمانم نگاه پرنده را می فهمد ...پس ای دل من ،بنشین کنار قفس در انتظار آب و دانه باش که پرواز دل سبک می خواهد ...دوری دل من !...دور ...دور ...دور ... بنشین و آسمان را از پشت میله ها نظاره کن ...شاید بهار به پرنده های اسیر هم سلامی برساند !
چه لال و بی برگ و بار پیر می شوم در این سوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را و جانمایه ی سرودهای جوانی را و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی این بهاری که آمده است و نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی عشق نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم ..." شعر از : محمد رضا عبدالملکیان سال نو رو به همه ی دوستای خوبم تبریک می گم ...سبز و سر زنده و شاد باشید . امروز استاد امضای شما را دیدم ... هر دم دردی از پس دردی ای سال ! با این تن ناتوان چه کردی ای سال رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت صد سال سیاه بر نگردی ای سال ! استاد ... گذشتن سال ها برای شما هم سخت بوده ...اصلا انگار شاعران به درد خو کرده اند ...اهل هنر که می شوی ...درد مانوست می شود و تنهایی همزبانت و عشق راز نهفته در نگاهت ...اما من بعد از این همه چشم به چشم عکس هایتان دوختن...هنوز نمی دانم راز نهفته در نگاه و واژه هایتان چیست؟!! ...نمی دانم ...شاید این راز به آن قطار بر می گردد که هر شب درون خواب های کودکیتان دیدید و ...و پس سال ها ...انگار انتظارتان به پایان رسید و دیگر توان تکیه دادن به نرده های ایستگاه قدیمی برایتان نماند ...و چندی بعد خبر رسید : که قیصر ...رفت ...استاد شما بگو ...آخر یک امضا ...یک دست خط هم آدم را اینگونه دلتنگ می کند ؟!! منی که هرگز ندیدمتان ... این چه حسی است که مرا به یک نشانه از شما اینگونه دلتنگ می کند ؟ !! خطتان ...امضایتان ...حلقه اشک نهفته در چشم هایتان ...لبخند آرام و مهربانتان ...چه راز نهفته ای در آن است ؟ بارها و بارها نامه ای را که هنگام تولد دختر عزیزتان : آیه نوشته اید خوانده ام ؛ این بخش آن آرامم می کند وقتی مطمئنم که دیگر نمی بینمتان ... "... من تا موقعی که نمی توانی جواب بدهی برایت می نویسم . بعدا می توانم حرف هایم را برایت بگویم . استاد ...نامه های ما را هم می خوانید ؟...
در زلف تو بند بود داد دل ما در بند کمند بود داد دل ما ای داد به داد دل ما کس نرسید از بس که بلند بود داد دل ما من نباشم به کدام گوشه هستی بر می خورد ؟! من چه باشم چه نباشم ...باران اگر خیال آمدنش باشد ...همان طور که بر کویر و باغ و دشت و دریا فرود می آید بر سنگ مزاری هم خواهد بارید...چه من باشم چه نباشم ...هر روز خورشید به تو سلام می کند و هر شب جایش را به ماه می دهد که او هم اندکی خودنمایی کند ...چه من باشم چه نباشم ...این باغچه اگر هوس رز و شب بو و یاس کند ...دستی به او هدیه می دهد ...آه ...که چه خیال مضحکی است : پس از من چه می شود ؟!!!...پس از من هر شب دوباره ستاره ها چشمک می زنند ...شهابی فرو می افتد و دلی می لرزد ... گیرم حالا کسی هم نیامد و سری به سر مشق ها نزد ...قلم ها را نبوسید و درب دوات خشکیده را نبست ...کسی نامه های رسیده را نخواند و حرف های ناگفته را نشنید...کسی یک خاطره حتی به یادم نخندید یا نگریست ...کسی نیامد و نگفت همسایه، امشب صدای پای تو نیامد ... کسی برایم سوگوار نشد و سیاهی به تن نکرد ...چه از مردن من کم می شود ؟! چه من باشم و چه من نباشم ...هر روز کودکی ها در آلبومی بزرگ می شوند و شناسنامه ها کهنه می شوند ...همانطور که کودکی های من بزرگ شدند و تنهایی های من بزرگ تر ! نمی دانم در کتاب کودکان فردا ...باز هم آن مرد در باران خواهد آمد؟ ...آن مرد با اسب خواهد آمد ؟...بابا نان خواهد آورد؟ ...مادر ...آه ... مادر ...به پای کودکانش پیر خواهد شد ؟!...نگرانم ...برای کبری...نه کبریای قصه نه ...برای کبری این حوالی که هیچ کس نفهمید کتابش زیر درخت پوسید و خودش پای دار قالی جان داد ...اما همه خیال کردند تصمیم خودش بوده نه تقدیرش ... . چه من باشم و چه من نباشم ...هنوز پسرک کنار خیابان معصومانه انتظار کفش های سیاه را می کشد و ...دخترک کبریت فروش هزاران بار می سوزد و زیبای خفته کودکان شهری را افسون می کند ! من نباشم به کدام گوشه ی هستی بر می خورد ؟!...تنها وقتی که نباشم ...همه عاشقم می شوند دشمنی ها تمام می شود ...و بر سنگ مزارم چه گل های سرخی خواهد پوسید ... . آقای بی پناهان سلام مرا که می شناسی ...می دانم .همان که وقت شادی و دلتنگی سراغت میاید و کنج خانه ات می نشیند و ...محرم همه ی حرف هایش می شوی ...صمیمی ترین یار من...سلام...بزرگوارا ... مولا ی من ...خسته ام ...از تمام آن هایی که به ظاهر دوستم دارند اما به دل منافق و خائن اند ...خسته ام ...از تظاهرها ...ریاها ...دروغ ها ...نفاق ها ...رنج می کشم ...تو می دانی ...می دانم ! دلم را شکسته اند ...منی که راه نفرین و دشنام را بروی دل بسته بودم ...این روزها نفرین می کنم ...دشنام می دهم ...تنها ناراحتیم از این است که عاشق تو نباید اینچنین باشد ...مگر تو مظلوم نبودی ...مگر تو غریب نبودی ...تو خوب بودی که این همه رنجت دادند ...وای به حال من که به اندازه ی همه ی خوبی های تو بدم ...اما خوب می دانی آقا، که هر چه بد باشم ...با دروغ و خیانت بیگانه ام ...تو بگو ...چرا رسم زندگی این گونه است ...کی می رسد آن زمانی که بدها رنج ببینند و مکافات بدیشان دامانشان را بگیرد ...کی میرسد ...نعمت عاشقیت بر آنان حرام باد ... خسته ام ...من بدم ..قبول ...اما ...از روزی که گرفتارت شده ام ....کنج خانه ات پیله بسته ام ...به سقاخانه ات متبرک شده ام و به ضریحت دل را گره زده ام ...تو همه چیز را خوب می دانی...همه چیز را ...حالا تصمیم با تو است ...یا به نگاه شفا بخشی پروانه ام کن ...یا آتشم بزن ...دیگر تاب این رنج ها را ندارم ...امشب شب دلدادگان توست ...آه که چقدر دیوانه هایت امشب و فردا داغ دوریت را بر سر و سینه می زنند ...غریب مهربانم ...یک کرم خسته ی نالان و گریخته از فتنه ی آدم های سیاه...باران زده و تنها ...امشب در کنج اتاقش ...پیله می زند ... یا پروانه ام کن ...یا آتشم بزن ...دیگر صبوری نتوانم ... ساعت هاست که کنار پنجره نشسته ام ...ودر دور دست های آسمان دنبال ستاره ی خودم می گردم . نه عزیز...نه از سنگم و نه بی خبر از حال و هوای آیینه و باران ...تهی دلم؛ خالیم ...در من به دنبال احساسی نباش ...مدت هاست که مرده ام . آه از این سوزگار... که احساسی نمی گذارد ... . من که گفتم یادت نمی آید ؟! اعلام کردم که پس این همه درد و رنج و فاصله ...دمادم غروب احساس و طلوع تنهایی ...پس از آخرین باران پاییزی ...در ابتدای فصل سرد رنج و بی پناهی ...دل به حال سختی افتاده است، گفتم به حال احتضارست ... هیچ کس باورش نشد ...وقتی هم که مرد نه تو و نه هیچ کس دیگر در مراسم تدفین این دل نیامد ! حالا امده ای سراغ دلم ؟!! وقتی که دلم مرد ،من بودم...تنها ...خودم برایش مرثیه خواندم و گریستم ...راستش عین آدم ها که وقتی عزیزشان می میرد تک تک خاطراتش را مرور می کنند ...من تک تک خاطراتی را که با دلم داشتم مرور کردم ...از همه بیشتر کودکی های دلم بیقرارم کرد ...روزهایی که دلم عاشق شده بود ...دلبسته ی یک مرغ کوچک خانگی که بی وفا خیلی زود مرد ! تا روزهای وابستگی دلم ...به دوست داشتن هایش ! یادش به خیر حال و هوای دلم ...چقدر جزر و مد ...چقدر طغیان ...چقدر تنهایی ...چقدر اتفاق ناگهان ...چقدر خاطره ...حیف دلم کمی زود مرد نه ؟!! اما چه فایده این زمستان که پایانی ندارد ... . راست می گویی ...هنوز بوی اقاقی و تماشای بید مجنون و شنیدن غزل های عاشقانه بیقرارم می کند اما وقتی کنار پنجره می روم ...چشم های خسته ام دیگر در دورست ترین نقطه ی این آسمان بزرگ تک ستاره اش را نمی یابد ... دلی هم که ندارم با انتظار گره زنم ... . مدتی است مثل یک رهگذر از حاشیه ی زندگی می گذرم . بی تفاوت از کنار همه ی آفرین ها و نفرین ها ...عشق ها و هوس ها ... . ساعت هاست که کنار پنجره نشسته ام ...تو هم نشسته ای می دانم ...فهمیدنش دل نمی خواهد ...نشانه ی باران کافیست ! آسمان هنوز بارانی است و چشم های من نیز ...نگاه کن ...انگار وقتی آسمان می گرید همه همراهیش می کنند ...زمین ...درختان ...گنجشک های سرما زده ی خیس ...شاخه های خشک بیقرار...چه فایده ...که این همه همدلی یک شاخه گل سرخ را هم به اهلی ترین دل نمی رساند ... .
آسمانی آبی تر از همیشه...نم نم باران ... بوی خاک... آستانه ی رویش و این دل ،...دل من ...که زمستانش ایام دلتنگی و پاییزش فصل هجران و تابستانش خلوت و بهارش ...دل به دل پرندگان ، زمزمه خوان .اما گرفتار قفس !در انتظار رویش در خاک خفته .اما انگار این دل، ضعیف تر از آن شده که خاک را به امید جوانه کنار زند .انگار دیگر فصل من فصل روییدن نیست ...فصل من ،فصل ماندن در زیر خاک و هم صحبتی با موران و ماران است ...باور کن دل من ،پیر شده ای ...حالا هی به وعده ی رفتن زمستان ، دلت را به بهار دلخوش کن ...شناسنامه را بهانه کن که هنوز جوانی بهار ها مانده ...اما چهار فصل من که همه اش بارانی است ... چهار فصل من رنگ فاصله ها است : خاکستری ...خاکستری ...خاکستری ...خاکستری ... .حالا هی کنار پنجره بنشین و با مرغ عشق همسایه قرار دیدار بگذار ...هی فال حافظ بگیر و خط و خال دوست را بهانه کن ...هی رو به روی آیینه بایست و خط های پیشانی ات را بشمار ... گیسو که سپید شد ...همه اش زمستان می شود ...حالا بنشین ساعت ها به رقص زلف پرشان مجنون به دست باد خیره شو ...حالا هی قاصدک ها را به دست باد بسپار و بال کبوتر بوسه زن ...این نامه ها قصد رسیدن ندارند ...
"دریغا بر من
تنها امضایتان ...اصل اصلش را ... یاد شما باز دلم را هوایی کرد ...هوایی غزل هایتان ...باز امسال دوباره می خواهد بدون شما نو شود ...یعنی یک سال دیگر هم باورمان شود که قیصر در بهارش ...در اردیبهشتش نیست ؟!!! نمی دانم اگر بودید امسال هم می خواندید :
نیازی به نامه نوشتن نیست . اما اگر این حرفها را حالا برایت نگویم از دست می روند آنها را در صندوق دفترم پس انداز می کنم برای روزی که خودت بتوانی آنها را باز کنی و بخوانی ، شاید روزی هم که تو بتوانی جواب بدهی من نباشم . تو هم اگر حرفی داشتی حتما بنویس و مطمئن باش که من آنها را از زیر خاک می خوانم . آن وقت تو هر چه دلت خواست بنویس چون مطمئن هستی که من نمی توانم جواب بدهم . این به آن در ! البته این دنیایی است که من می بینم و نمی خواهم دنیای خودم را به چشم های قشنگ تو تحمیل کنم . تو هم حق داری دنیا را آن جور که خودت می خواهی تجربه کنی . اگر خواستی می توانی به تجربه های من هم بیندیشی . شاید بعضی از آنها به دردی بخورند اگر چه درمان نباشند ولی دردی در آنها هست . از درد آب خورده اند . همان طور که من با تو در تاریخ پیش از میلادت حرف زده ام ، تو هم می توانی با من در زندگی پس از وفات حرف بزنی !من از دیروز با تو که فردایی حرف می زنم . از دیروز تو با تو در هر فردایی که این ها را می شنوی یعنی می خوانی . فردایی که امروز توست. می بینی که هیچ کدام از این ها معلوم نیست و تو می توانی انتخاب کنی که این فردا کدام امروز تو باشد ..."
باد می آید و بوی اقاقی را در محله ی کهنه ی خاطره های خاک خورده، می پراکند...چشمی کنار پنجره عاشق می شود و انتظار رهگذری را می کشد که دیگر نمی آید ...آن طرفتر پیرزنی در حیاط قدیمی تنهاییش انتظار دستی را می کشد که در را بکوبد ...و مهمانی که نمی آید و نمی آید ...دل نگران شمعدانی ها هم نیستم مادربزرگ که فراموششان کرد ...او که عاشقشان بود و هر بار که پیوندشان میزد برایم از خاطرات پدربزرگ می گفت و یادم می آید گاهی اشک می ریخت ...من که جای خود دارم ...حتما کسی هست که آبشان دهد ...مرغ عشقی شاید دوباره بیاید لب پنجره روی درخت سرو بخواند ...من نباشم که همسایه آوازش را می شنود ...چه من باشم چه نباشم ...دم غروب دوباره کلاغ ها یک ریز و پی در پی می خوانند و مادر نگران شومی شان باز صدقه می گذارد و کودکی با کلاغ ها هم آواز می شود .چه من باشم چه نباشم ...عشق هست ...تنفر هست ...تقدیر هست ...فاصله هست ...دل هست ...دلبستگی هست ...درد هست ...تپش هست ...تو هستی ...شور زندگی هست ...مرگ هم هست ...
برای تو سیاه و سپید و بنده و سرور یکی است ...برای تو عاشق بودن کافیست ...عاشقت شده ام ...حالا می خواهی بیرونم کنی، بیرون کن ...تبعیدی شهر دیگرم کنی, تبعیدم کن ! اصلا بگو من که آمدم، همه ی درها را ببندند ...نمی روم ...می نشینم پشت درت ...آنقدر صدایت میزنم تا به حالم ترحم کنی ..ای همه ی غرورم قربانی یک نگاه تو ...یک جواب سلام تو ... من کسی را ندارم ...یاری را ندارم که چون تو صدیق و مهربان باشد ...می دانی که بدم و باز راهم میدهی ...کنج خانه ات را به من می بخشی ...در نهایت سیاهی و پلیدی خادمم می کنی ...و من در لباس خدمت به تو ...احساس پادشاهی می کنم ...وقتی تو مولای من باشی ...جارو زدن خانه ات هم آرزوی من است ...بگذار عاشقت را تمسخر کنند ...آن هایی که عشق را وسیله ی سرگرمی کرده اند و نگاه را ابزار وسوسه و ساده دلان را بازیچه ی خود ...بگذار تمسخر کنند ...نعمت عاشقیت بر آن ها حرام باد ! کاش در هوس هایشان بمیرند ... .
همدمم بی کسی هایم ...چه می گویم ؟! که همدم تمام بی کسانی ...تمام غریبان ...امشب از نهایت دل شکستگی سلامت می دهم ...از نهایت سیاهی نامت را می برم ...آهو که نه ...فکر کن ...کرکسی ...کفتاری ...به تو پناه آورده ...آهو را که ضامن شدی ...مرا هم پناه می دهی ؟!
ستاره ای که مدت هاست گم اش کرده ام .نمی دانم کی ...راستش زمانش مهم نیست ...فقط می دانم ,وقتی ستاره گم شد، دلم مرد .مدت هاست سوگوار دل خویشم !
بعد دلتنگ همبازی هایم شده ...هم کلاسی هایم ...روزهای فرار از کلاس با مریم و فاطمه برای راه رفتن زیر باران و بعد خیس خیس کنار دفتر ناظمی سخت ایستادن ...یاد قهرهای شیرین ودوستی های پایدار ...قرارمان 6/6/86 بود ...زیر درخت سرو مدرسه ...اما نمی دانم چرا هیچ کس سر قرارش نیامد ...نه مریم ...نه فاطمه ...نه حتی خبری از آن ناظم سختگیر بود ... و من تازه فهمیدم چقدر پیر شده ام !
| Design By : Night Melody |
